تبليغاتX
New ideas of live

New ideas of live

ایده های زندگی نو در جامعه امروزی

اسلاید سخنان چندین جامعه شناس

اسلاید سخنان چندین جامعه شناس

دانلود با حجم کمتر از 510 کیلوبایت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

جامعه شناسی معرفت

نوشته مونتگموری و بورگاتا    ترجمه:بهمن باینگانی

جامعه شناسی معرفت به عنوان یکی از حوزههای جامعه شناسی با ریشهها و خاستگاههای اجتماعی و گروهی اندیشهها و افکار سرو کار دارد. این حوزه از جامعه شناسی در طول تاریخ کوتاه خود، همه عرصههای اندیشه(معرفت، افکار، نظریهها و شیوههای اندیشه) را در برگرفته و درصدد فهم این مسئله برآمده است

که چگونه ساحتهای اندیشه با نیروهای سیاسی و اجتماعی خاص سروکار دارند و اینکه چگونه حیات ذهنی یک گروه از افراد در بطن نهادها و گروههایی که در آنها زندگی میکنند و فعالیت دارند شکل میگیرد. در حال حاضر نیز این رشته نه تنها با ایدهها و اندیشههای معروف مربوط به جامعه و دانش رسمی سروکار دارد، بلکه شامل اندیشههای نیز میشود که به عرصهی زندگی روزمره مربوط میشود و در واقع میتوان گفت همان دانش غیر رسمی دربارۀ جامعه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

جامعه شناسی معرفت ماكس وبر

جامعه شناسی معرفت ماكس وبر


این مقاله كه به بررسی جامعه شناسی معرفت ماكس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگی ارتباط و تأثیر ارزش های مخلوق جامعه بر دانش طبیعی، اجتماعی و تاریخی و نیز تأثیر واقعیات اجتماعی بر دین و سرانجام تأثیر بروكراسی بر نظام آموزش است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

زمينه جامعه‌شناسی آریانپور: شناخت

مقدمه اول :Sample Image

 شناخت. انسان كه جزئي از هستي بي كران است ، به ناگزير وابسته ساير اجزاي هستي است و با آنها ارتباط دائم دارد. اگر هستي بدون انسان را طبيعت بناميم ، مي‌توانيم بگوييم كه انسان و طبيعت تجانس دارند و همواره متقابلأ در يكديگر نفوذ مي‌كنند.

 در جريان زندگي هر انسان، روابط پيچيده فراواني ميان او و محيط (كه شامل طبيعت و ساير انسان هاست) برقرار مي‌شوند. اين روابط كه انسان را به طبيعت و انسان‌هاي ديگر پيوند مي دهند، چون در اورگانيسم (بدن) انعكـــاس يابند، ذهـــــــن (mind) نام مي گيرند.

اورگانيسم انسان در آغاز كار تنها قادر به فعاليت هايي ساده است. اين فعاليت هاي ساده كه همانا بازتاب هاي فطري (inborn reflexes) يا مسامحتاً كنش‌هاي غريزي اند ، نسبت به دگرگوني‌هاي زندگي فرد انسان ، ثابت مي‌نمايند. با اين همه در جريان زمان دراز، به اقتضاي محيط ، كمابيش دگرگوني مي‌پذيرند . تصادم اورگانيسم و محيط به تغيير هر دو مي‌انجامد: محيط با كار انساني تغيير مي‌كند، و انسان به تحريك محيط، تكامل مي‌يابد و بازتابهاي فطري را به صورت بازتاب هاي شرطي (reflexes conditioned) يا كنش هاي غير غريزي در مي آورد. آگاهي (consciousness) يا شناخت (cognition) نتيجه اين كنش‌هاست.

الف. مراحل شناخت
آگاهي يا شناخت دو مرحله دارد: مرحله شناخت حسي و مرحله شناخت منطقي.
در مرحله شناخت حسي تحريك‌هاي محيط از طريق حواس بر اورگانيسم تأثير مي گذارند: تحريك محيط نخست به صورتي مبهم در مغز انعكاس مي‌يابد و احساس (sensation) نام مي‌گيرد و سپس به صورتي مشخص در مي‌آيد و ادراك (perseption) مي گردد. انسان بر اثر ادراك ، به وجوه يك نمود جزئي پي مي‌برد. ادراك با قطع تحريك خارجي، از ميان مي‌رود، ولي اثر آن موجد نگار يا تصوير ذهني (mental image) مي‌شود. نگارهاي ذهني اگر به اقتضاي تحريك‌هاي بعدي محيط، به صورت اصيل خود تجلي كنند، يادآوري (recollection) دست مي دهد، و اگر با سيمايي دگرگون رخ نمايند، تخيــــل (imagination) پيش مي‌آيد.
اورگانيسم همواره در برابر ادراكات و نيز در برابر نگارهاي ذهني واكنش مي كند و حالتي كه در عرف روان شناسي عاطفه (emotion) نام دارد، به خود مي گيرد.
در مرحله شناخت منطقي ادراكها يا نگارهاي ذهني كه نماينده صريح نمودهاي جزئي جهان بيروني هستند، به سبب برخورد با ادراكات يا نگارهاي ذهني پيشين، مقايسه و سنجيده و رده بندي مي‌شوند. پس عناصر خصوصي و استثنائي ادراك يا نگار به كنار مي‌روند و عناصر اصلي مهم آن تمركز مي يابند. در نتيجه، ادراك يا نگار جزئي و سطحي كه متعلق به يك نمود معين و حاكي از ظواهر آن نمود است، به ياري نگارها يا ادراكهاي پيشين، تعميم مي پذيرد، تحت نامي عام در مي‌آيد و ذات يا ماهيت آن نمود و نظاير آن را نمايش مي دهد. ادراك يا نگار ذهني پس از طي اين جريان، مفهوم (concept) ناميده مي‌شود. از برخورد و گسترش مفهوم ها در وهلة اول، حكم (judgement) و در وهلة دوم، استنتاج (reasoning) فراهم مي‌آيد. حكم گوياي روابط نسبتاً دور و ژرف واقعيت است، و استنتاج از جمع شدن حكم‌هاي متعدد و حصول حكمي وسيعتر به دست مي‌آيد (استقراء)؛ و اين حكم وسيعتر به سبب شباهتهايي كه به احكام سابق ذهن دارد، مشمول آن احكام مي‌شود، و بدين وسيله دقت و صراحت يا روشني بيشتري مي‌يابد (قياس). بنابراين استقراء (رسيدن از نمودهاي جزئي به مفهوم كلي) و قياس (شامل كردن مفهوم كلي بر مصاديق آن) در هر استنتاجي دخيل اند و از يك ديگر جدايي ندارند.

پس از استنتاج، ارگانيسم جهتي معين به خود مي‌گيرد و به اصطلاح «اراده مي‌كند»، و بر اثر آن، به فعاليت مي‌پردازد. در اين صورت مي‌توان گفت كه عمل آغاز و پايان شناخت است، و حيات ذهني حدفاصل اين دو است.

ب. شناخت تدريجي و شناخت ناگهاني
مرحلة اول شناخت – شناخت حسي – معمولاً به مرحلة دوم – شناخت منطقي – مي انجامد. ولي در زندگي روزانه در بسا موارد، بين مرحلة اول و مرحلة دوم شناخت فاصله مي افتد، يا اساساً شناخت از مرحله اول در نمي گذرد. از اين گذشته جريانهاي هر مرحله با شدت و سرعت يكساني طي نمي شوند. ادراك گاهي به تندي و گاهي به كندي دست مي‌دهد. زماني عاطفه شدت مي گيرد و زماني ادراك بر عاطفه چيرگي مي ورزد. جريان‌هاي شناخت گاهي به طور منظم و متوالي طي مي شوند و گاهي در يكي از آنها وقفه و يا توقفي روي مي دهد. ممكن است كسي پس از ادراك يك نمود، از استنتاج بازماند و دير زماني بعد ناگهان در خواب و يا بيداري نتيجه گيري كند. بر همين شيوه ممكن است كسي در موردي بسرعت جريان هاي گوناگون شناخت مسئله اي غامض را در نوردد و به حل آن نائل آيد، حال آنكه در مواردي ديگر از عهده چنين كاري برنيايد. تاريخ علم و هنر در اين زمينه نمونه هاي بسيار عرضه داشته است: تارتي ني (tartini)، آهنگساز ايتاليايــي قرن هيجدهم صورت نهائي آهنگ معــروف خود، «سونات شيطان» را در خـــواب تنظيم كـــرد، و آرخي مه دس (Archimedes)، دانشمند يوناني سدة سوم پيش از مسيح بغتتاً در گرمابه به كشف قانون علمي بزرگي توفيق يافت.
شناخت ناگهاني – خواه معلول سرعت عمل استثنائي باشد، خواه نتيجة غائي تفكرات پيشين – به نظر كساني كه طبعي كرامت‌بين يا معجزه‌جو دارند، كاري خارق العاده است. اين گونه مردم شناخت را دو گونه مي دانند : يكي شناخت «عقلي»، ديگري شناخت‌ «اشراقي» يا «شهودي». به گمان اينان، شناخت عقلي نتيجة احساس و ادراك و استنتاج است، و شناخت اشراقي يا شهودي شناختي دفعي و از عالم حس بركنار است و تنها به مدد عبادت يا رياضت دست مي دهد، غافل از آنكه شناخت دفعي وجهي از شناخت تدريجي است، با اين تفاوت كه يا مراحل مقدماتي آن به سرعت روي مي‌دهد يا بين مقدمات و نتيجه نهائي آن فاصله مي افتد.


پ. شناخت ادراكي و شناخت عاطفي
نكته‌اي كه از لحاظ بحث كنوني ما اهميت دارد، اين است كه هر شناختي داري دو عنصر ادراكي و عاطفي است. شناخت چون معلول تصادم ارگانيسم و محيط است به ناگزير از هر دو نقشي برمي‌دارد و هم از نمودهاي بيروني خبر مي‌دهد و هم نمودار حالات دروني است. ادراك انعكاس واقعيت خارجي است، و عاطفه از واكنش انسان در مقابل ادراك پديد مي آيد و نشانه زنده بودن و فعال بودن اورگانيسم انسان است. عواطف مي‌رسانند كه ذهن منفعل نيست، و روابط ذهني انساني از تصاويري مرده و ماشيني فراهم نمي‌آيد. اورگانيسم در برابر هر ادراك، واكنشي مي كند و با اين واكنش، دستخوش عاطفه اي مي شود.
عاطفه كه مبين رابطة جديدي بين اورگانيسم و محيط است، وابستة ادراك است. ادراك يعني انعكاس تحريك خارجي پيوسته با عاطفه يعني واكنش اورگانيسم در مقابل تحريك خارجي همراه است: آنچه ادراك مي شود، الزاماً در اورگانيسم تغييري پديد مي‌آيد و به عاطفه مي انجامد. عاطفه‌اي كه بر ما دست مي‌يابد ضرورتاً با ادراكي همراه است. پس شناخت، در هر حال هم ادراكي است، و هم عاطفي. تنها نسبت اين دو در موارد متفاوت فرق مي‌كند. گاهي عاطفه بر ادراك غالب مي‌آيد و گاهي برعكس. عاطفه صد در صد «عميق» وجود ندارد، زيرا عاطفه اي كه بركنار از عامل ادراكي باشد، قابل دريافت نيست. ادراك كاملاً «خالص» يا «خارجي» نيز هرگز ميسر نمي‌شود، زيرا ادراك هنگامي رخ مي‌نمايد كه محركي خارجي با اورگانيسم برخورد كند و بر آن تأثير گذارد و از آن متأثر شود.
بر روي هم، شناخت حسي به مراتب بيش از شناخت منطقي با عواطف آميخته است. زيرا انسان در ميان نمودهاي محسوس جزئي محاط است و با آن‌ها بستگي دائم دارد، و از اين رو ادراكاتي كه از نمودهاي محسوس جزئي برمي گيرد، براي او پرمعني و با ارزش و ملازم عواطف‌اند، حال آن كه مفاهيم انتزاعي كلي به دشواري مي‌توانند موضوع عواطف او قرار گيرند.

 
ت . ملاك شناخت: حقيقت
چون شناخت ناشي از برخورد انسان و محيط است، چگونگي شناخت هركس در هر موردي بسته به چگونگي برخورد او با محيط است. در اين صورت هر كس به تناسب آزمايش هاي زندگاني خود يعني برخوردهايي كه با محيط مي‌كند، به درجه‌اي از شناخت نايل مي آيد. شناخت يكي به درجه‌اي مي‌رسد كه عرفاً آن را «صحيح» مي‌خوانند، و شناخت ديگري به درجه‌اي مي رسد كه به صفت «سقيم» متصف مي‌شود. همچنين چه بسا كه شناخت كسي نسبت به يك امر «درست تر» از شناخت ديگري است نسبت به همان امر.
از كلمات «صحيح» و «سقيم» و «درست تر» برمي آيد كه شناخت را مي‌توان سنجيد. براي سنجش شناخت از ديرگاه ميزان يا ملاكي به كار برده اند. اين ملاك كه حقيقت (truth) نام گرفته است، تطابــق شناخــت است با هستـي يا واقعيت (reality). شناختي كه موافق نظام هستي باشد، در خور صفت «حقيقي» است، و معرفتي كه از واقعيت به دور باشد، شناخت «سقيم» يا دور از حقيقت است. بنابراين حقيقت يكي از صفات يا كيفيات شناخت است.
مي‌دانيم كه تمام هستي در تغيير و تكاپوي دايم است. انسان كه شناسندة واقعيت است، همواره در تحول است، و محيط كه موضوع شناخت انسان است، هر لحظه دگرگون مي شود. چون فاعل شناخت (انسان) و موضوع شناخت (محيط) هر دو در تغييرند، رابطة آن دو كه شناخت باشد، بريك حال نمي ماند؛ و در نتيجه، حقيقت كه صفت شناخت است، نمي تواند كيفيتي ثابت و معين باشد. همچنان كه هستي جاودانه در كار دگرگوني است، حقيقت ها نيز دگرگون مي‌شوند. در مورد هر نمود واحد، آنچه ديروز حقيقت بود، امروز جاي خود را به حقيقتي ديگر مي‌دهد، و آنچه امروز حقيقت است، فردا مبدل به حقيقتي بزرگ تر خواهد شد. پس حقيقت همراه با پويايي (ديناميسم) درنگ ناپذير واقعيت، پيوسته در جريان آفرينش است، و اين آفرينش البته در زمان واقع مي‌شود. زمان دو وجه دارد: گذشته و آينده، و ما كه همواره در مقطع اين دو قرار داريم، نقطه جدايي گذشته وآينده را اكنون مي‌خوانيم، و مي‌كوشيم تا در زمان حال، به ياري حقايق گذشته، حقايق آينده را پيش بيني كنيم و در پيش از گام برداشتن، راه خود را ببينيم و هموار سازيم. در اين صورت، حقيقت زمان دارد. حقيقت بي‌زمان پوچ و موهوم است. حقيقت انعكاس هستي پويا و جرياني تكاملي است.

ث. انواع شناخت
شناخت منظم در تاريخ انسان به دو صورت اصلي نمايان شده است: شناخت علمي و شناخت هنري. اين دو شناخت به شناختي ديگر – شناخت فلسفي – مي‌انجامند.
1- شناخت علمي: هركس در زندگي خود به مدد حواس، با محيط روبه رو مي‌شود و با ادراكات پراكنده اي كه از نمودهاي پيرامون خود مي گيرد، مرحلة اول شناخت را طي مي كند و تا اندازه‌اي به شناسايي هستي نائل مي آيد. چنين شناختي كه وسيلة لازم حيات علمي است، ساده و سطحي و جزئي است و جنبة عاطفي نيرومندي دارد. ولي انسان مي‌تواند با طي مرحلة دوم شناخت، ادراكات خود را به صورت مفهوم درآورد و شناخت خود را عمق و وسعت بخشد و به واقعيت نزديك تر كند. چنين شناختي كه سخت مقرون به واقعيت است، علم (science) خوانده مي شود. هدف علم مانند هدف ساير فعاليت‌هاي انساني، غلبه بر واقعيت و تسهيل زندگي انسان است. علم يعني شناخت قوانين واقعيت، انسان را قادر به پيش بيني و تنظيم نقشه مي كند و بر واقعيت چيره مي‌گرداند. چون شناخت واقعيت فقط با تجربه يعني مداخله در واقعيت ميسر مي شود، همة علوم – رياضي و فيزيكي و زيستي و اجتماعي – مبتني بر تجربة دقيق‌اند. در اين صورت، مي‌توان گفت كه علم شناخت واقعيت است از طريق تجربه.
در اين شك نيست كه تجربة علمي نيازمند تبيين (explanation) است، و بدين سبب، طرز تفكر يا فلسفة عالمان نيز در تجارب آنان دخالت مي ورزد. بنابراين، بايد بگوييم كه علم شناخت واقعيت است از طريق تجربه به اتكاي يك فلسفه.
مي‌دانيم كه شناخت انساني در هرمورد دو وجه جدايي ناپذير دارد: وجه ادراكي و وجه عاطفي. وجه ادراكي خبر از محيط مي‌دهد، و وجه عاطفي نمايشگر حالات دروني اورگانيسم است. شناخت علمي به ناگزير شامل هر دو وجه است: ادراك محض نيست، بلكه جنبة عاطفي نيز دارد. با اين وصف، شناخت علمي چون از شناخت حسي دور و برمفاهيم انتزاعي استوار است، از لحاظ عاطفي قوي نيست. عالم مي كوشد تا آن جا كه مي‌تواند، محيط را بر كنار از كيفيات دروني اورگانيسم بسنجد و بشناسد. به عبارت ديگر، علم جنبة كمي واقعيت را مورد تأكيد قرار مي‌دهد. بنابراين مي توان در تعريف علم چنين گفت: شناخت واقعيت از طريق تجربه به اتكاي يك فلسفه با تأكيد بر كميت.
ميان وجه ادراكي و وجه عاطفي شناخت نسبتي برقرار است، و اين نسبت در مورد همة علوم يكسان نيست، چنان كه جنبة ادراكي علوم رياضي از ديگر علوم بيش‌تر است. ولي هيچ علمي نيست كه سراسر بركنار از جنبة عاطفي يعني مستقل از حالات اورگانيسم باشد. حتي علوم رياضي كه «ادراكي ترين» يا انتزاعي ترين علم‌ها به شمار مي روند، فعاليتهايي انساني هستند و البته به حيات دروني يا عاطفي مانيز بستگي دارند.
علم مانند هر شناخت ديگر در جريان زمان، به تناسب نيازمندي‌هاي انسان دگرگون مي شود و بر اثر افزايش تجارب نسل ها، پيوسته دقت و وسعت بيشتري مي‌يابد. پس علم نوعي شناخت نسبي يا متغير است. اما شناسايي علمي در عمل بر واقعيت منطبق مي‌شود. پس در عين نسبي بودن، حقيقي و معتبر و مطلق است. به بيان ديگر، علم تا آن درجه كه در عمل با واقعيت تطبيق مي‌كند، مطلق است.
علم و عمل لازم و ملزوم‌اند. مقتضيات عملي متغير حيات همواره انسان را به شناخت‌هاي جديد مي‌كشانند، و شناخت‌هاي جديد سبب دگرگوني مقتضيات عملي مي‌شوند .
2- شناخت هنري: چنان كه در بيان علم ذكر شد، اگر براي دريافت واقعيت پا به مرحلة شناخت منطقي گذاريم و به لفظ ديگر، برجنبة ادراكي شناخت تأكيد ورزيم، به شناخت علمي دست مي‌يابيم و با كميت سروكار پيدا مي‌كنيم. حال اگر در مرحلة اول شناخت يعني شناخت حسي درنگ كنيم و جنبة عاطفي شناخت را مورد تأكيد قرار دهيم، به شناخت هنري مي‌رسيم . همچنان كه دانشمند با تكيه بر مفاهيم كلي انتزاعي، واقعيت بيروني را تا حد امكان از حالات اورگانيسم انتزاع مي كند و به زباني كمي باز مي گويد، هنرمند، با تكيه بر نگارهاي جزئي ذهني، واقعيت دروني را تا اندازه‌اي از واقعيت بيروني تجريد مي‌كند و به زبان كيفي گزارش مي‌دهد. بنابراين، در كار هنري نظام واقعيت دروني بيش از قوانين واقعيت بيروني مورد توجه است، و بر عكس آن، در كار علمي واقعيت بيروني بيش از واقعيت دروني مورد تأكيد قرار مي‌گيرد.
با اين وصف، هنرمند مانند دانشمند، جوياي شناخت منطبق بر واقعيت است، و همچنان هدفي جز تسخير واقعيت ندارد. شناخت هنري مانند شناخت علمي مستلزم تجربه است، و تجارب هنرمند نيز از زمينة فلسفي او رنگ مي گيرند. در نتيجه مي‌توان هنر را چنين تعريف كرد: نوعي شناخت واقعيت است از طريق تجربه، به اتكاي يك فلسفه با تأكيد بر كيفيت.
نسبت عاطفه به ادراك در همه هنرها يكسان نيست، چنان كه جنبة عاطفي موسيقي از ساير هنرها بيشتر است. اما بي‌گمان هيچ هنري نيست كه يك سره از واقعيت بيروني بيگانه باشد، و نه علمي هست كه از واقعيت دروني هيچ خبري ندهد. حتي موسيقي كه «عاطفي ترين» هنرهاست، خود نسبت به اورگانيسم عاملي بيروني است و ناچار به واقعيت خارجي بستگي دارد. هنر صد در صد عميق يا دروني (Subjective) – اگر اساساً يافت شود – فورمولي است از فعاليتي بدني كه در اندرون اورگانيسم روي مي‌دهد و هرگز بر ما معلوم نمي شود. علم صد در صد خالص يا بيروني (objective) هم – اگر اصلاً ممكن باشد- معادلـه اي است از حركاتي كه متشتت كه به هيچ روي نمي‌تواند مورد گرايش ما قرار گيرد.
هنر مانند علم، موافق مقتضيات زندگي انسان، تحول مي پذيرد و در هر زماني شناخت جديدي به دست مي‌دهد. اين شناخت جديد نيز به نوبة خود مقتضيات عملي جديدي را ايجاب مي‌كند و به تغيير زندگي اجتماعي مي‌انجامد. هنرمند و دانشمند، هر دو، واقعيت را تغيير مي‌دهند. دانشمند در پرتو واقعيت دروني، واقعيت بيروني راكشف مي كند. هنرمند در ساية واقعيت بيروني، واقعيت دروني را مي‌شناسد. هر دو كاشف حقيقت اند: يكي حقيقت علمي را مي‌جويد، ديگري حقيقت هنري يا زيبايي را خواستار است.

انسان در عمل با دگرگون كردن محيط، آن را مي شناسد، و بر اثر شناسايي آن، خود دگرگون مي‌شود. چون دگرگون شد، با نظري نو به پيشباز محيط مي‌رود و در آن دگرگوني جديدي پديد مي‌آورد و به شناخت‌هاي جديدي نايل مي‌آيد، و بار ديگر خود دگرگون مي‌شود. دانشمند به كشف چگونگي دگرگوني‌هاي جديدي كه بر اثر عمل انساني در واقعيت ها پديدار مي‌شوند، همت مي‌گمارد، و هنرمند به شناسايي اميدها و آرزوها يا امكانات تازه‌اي كه دگرگوني‌هاي جديد در انسان برمي‌انگيزند، مي‌پردازد. دانشمند با شناختن واقعيت با لفعل موجود – آنچه هست – انسانها را براي برخورد با حوادث فردا آماده مي‌كند. هنرمند با شناختن واقعيت بالقوه – آنچه بايد باشد – مسير فعاليت‌هاي امروز انسانها و راه برآوردن امكانات و انتظارات انساني را پيش‌بيني و تعيين مي‌كند.
انسان برخلاف ساير جانوران، در طي زندگي عملي، واقعيت را تغيير مي‌دهد، و با تغييرات واقعيت، آن را مي‌شناسد، و با شناسايي قوانين آن، راه غلبة بر‌ آن را مي يابد و از جبر قهار طبيعي مي‌رهد. پس كار انساني كه ماية شناخت است، وسيلة كسب حريت است. كار علمي انسان را بر جبر بيروني مسلط مي‌گرداند، و كار هنري اورا با ضرورت دروني دمساز و در نتيجه بر آن چيره مي‌كند. در اين صورت، علم بيان آزادي انسان است در دنياي ادراكات، و هنر نغمة حريت انسان است در جهان عواطف. هنر در عالم نظر، شخصيت فاعل شناسايي (انسان) را از قوام يا نظامي فعال برخوردار مي‌كند، و در عالم عمل موضوع شناسايي (واقعيت خارجي) را سازمان يا نظم مي‌بخشد. علم در عالم نظر، شخصيت فاعل عمل (انسان) را تحت نظامي ادراكي در مي‌آورد و در عالم عمل، سازماني ادراكي بر موضوع عمل (واقعيت خارجي) تحميل مي‌كند. همنوايي يا همزيستي علم و هنر از اينجاست كه فاعل عمل همان فاعل شناسايي است، و موضوع عمل همانا موضوع شناسايي. همين همنوايي يا همزيستي علم و هنر است كه به فلسفه امكان وجود مي دهد.

3-. شناخت فلسفي: همة ما در جريان زندگي بر اثر مجموع ادراكات و عواطفي كه مي‌يابيم، داراي بينشي كلي كه شامل همة شناختهــاي ماست، مي‌شويم. ايـــــن بيــــنش كلــــي يا جهــان‌بينــــي (Weltanschauung) را مي‌توان فلسفه خواند. واژة «فلسفه» تحريفي است از كلمة يوناني فيلوسوفي يا (Philosophia) به معني «دانش دوستي». ولي در تاريخ علم، اين كلمه را در معناي مجموع معارف يك فرد يا يك گروه يا يك جامعه يا يك دوره به كار برده اند.
هر انساني – چه بخواهد، چه نخواهد – براي خود جهان بيني يا فلسفه‌اي دارد، و چگونگي فلسفة او بسته به چگونگي شناخت‌هاي او يا بر روي هم بسته به مقتضيات زندگي اوست. چون هر گونه شناختي كمابيش از واقعيت خبر مي‌دهد، فلسفة او بسته به چگونگي شناخت‌هاي او يا بر روي هم بسته به مقتضيات زندگي اوست. چون هر گونه شناختي كمابيش از واقعيت خبر مي دهد، فلسفة هر كس تا اندازه اي حقيقي يا درست است. با اين همه، معمولاً درست ترين فلسفه ها از آن فيلسوفان اند. در تاريخ انسان كساني كه آگاهي‌هاي خود را به دقت سنجيده اند و جهان بيني خويشتن را بر شناخت‌هاي بسيار درست استوار كرده اند، فيلسوف نام گرفته اند. كار فيلسوفان همواره تنظيم و تعميم آگاهي‌هاي علمي و هنري موجود بوده است، با اين تفاوت كه در روزگاران پيشين، فلسفه نه تنها به تعميم يافته‌هاي علوم و هنرها مي پرداخت، بلكه عملاً وظيفة علوم و هنرها را عهده دار بود. فيلسوف هم در رشته هاي متفاوت علم و هنر كار مي‌كرد و نتايج تحقيقات خود را تعميم مي‌داد و فلسفه مي‌ساخت. اما پس از عصر رونسانس اروپا كه دامنة شناخت گسترده شد و تخصص علمي پيش آمد، رفته رفته علوم استقلال يافتند، و از آن پس تنها وظيفة تعميم علوم و هنرها براي فيلسوف به جا ماند، چنان كه امروز برخلاف پيش، فلسفه نه جامع علوم و نه علم العلوم يا فوق علوم است. شناخت فلسفي كنوني آن شناختي است كه از آميختن و عموميت دادن آگاهي هاي علمي و هنري زمان ما به دست مي‌آيد و براي دريافت طبيعت و مقام و مسير جامعة انساني ضرورت دارد.
به طوري كه مي دانيم، هيچ فردي نيست كه فلسفه‌اي نداشته باشد. پس برخلاف پندار عموم، مسئله اين نيست كه آيا داراي فلسفه اي باشيم يا نباشيم؛ مسئله اين است كه تا چه پايه مي‌توانيم فلسفة خود را درست بدانيم و بدان تكيه كنيم. فلسفه مطلوب فلسفه اي است كه از آخرين اكتشافات علوم و هنرهاي زمان ما ناشي شده باشد. فيلسوف اين عصر كاري ندارد جز اين كه به ياري علوم و هنرهاي گوناگون، بينش كلي درستي فراهم آورد و مردم را به تصحيح جهان بيني هاي خود برانگيزد و بدين وسيله موجب بهبود زندگي اجتماعي شود.
شناخت فلسفي چون جامعيت دارد، هم واقعيت دروني و هم واقعيت بيروني را در بر مي‌گيرد. به لفظ ديگر، هم متضمن شناسايي علمي است و هم شامل شناسايي هنري. وجوه كمي و كيفي واقعيت كه در علم و هنر از يك ديگر جدا مي‌شوند، در فلسفه وحدت مي‌يابند. شناختهاي نمودهاي واقعيت – فرد، جامعه، طبيعت – كه به نيروي علم و هنر فراهم مي‌آيند، متشتت و نسبتاً كم دانه هستند. چون اين شناختها به كمك تخيل منطقي، مرتبط و منتظم شوند و تعميم يابند، شناخت فلسفي دست مي‌دهد.
شناخت فلسفي در زندگي انسان اهميت فراوان دارد. زيرا از يك سو، راهنماي عمل انساني است و از سوي ديگر، علم و هنر را رهبري مي كند. هركس موافق فلسفة خود، راه و رسم حيات خود را برمي‌گزيند و به فعاليت مي‌پردازد و هر هنرمند و دانشمندي به تناسب شناسايي فلسفة خود، به جهان مي نگرد و كائنات را تبيين مي‌كند. پس شناسايي فلسفي همچون روشي است كه هم مسير زندگي فرد متعارف را معين مي كند و هم هنرمند و دانشمند را در جستجوي مجهولات و پركردن فواصل معلومات مدد مي دهد.
فلسفه در همان حال كه خود زادة شناختهاي علمي و هنري است، علم وهنر را به پيش مي راند همچنان كه علوم و هنرها به پيش مي روند و به اكتشافات جديدي نائل مي آيند، تعميم هاي جديدي لزوم مي‌يابد و فلسفه هاي نوي فراهم مي‌شود، و فلسفه‌هاي جديد همچنان كه قوام مي‌گيرند، علوم و هنرها را به حوزه هاي ناشناخت تازه اي مي كشاند و موجب اكتشافات نوي مي شوند. پس، هرچه فلسفة خصوصي دانشمند يا هنرمند حقيقي تر باشد، شناخت علمي يا هنري او ژرف تر و بارورتر خواهد بود.

ج.پيوندهاي فلسفه و علم و هنر
فلسفه محصول علم و هنر است. علم شناختي است مبتني بر مفاهيم كلي و داراي جنبه ادراكي قوي. هنر شناختي است مبتني بر نگارهاي جزئي و داراي جنبه عاطفي و قوي. هنر بر خلاف علم، واقعيت دروني را بيش از واقعيت بيروني مورد توجه قرار مي‌دهد. هنر مؤيد علم است، زيرا شناخت عاطفي جديد محرك شناخت ادراكي جديد است. علم پشتيبان هنر است، زيرا شناخت علمي جديد، عواطف تازه‌اي به بار مي‌آورد. اين دو به يك ديگر پيوسته‌اند و با هم پيش مي‌روند، زيرا هر دو به منظور نهائي و احدي، در آغوش جامعه پروده مي‌شوند.
 
شناخت‌ها گاه با يك ديگر گرد مي‌آيند. مثنوي جلال الدين بلخي و كمدي الهي دان ته شامل عناصري از علم و فلسفه اند، و داستان جنگ و صلح تالس‌توي و خوشه‌هاي خشم استين بك (Steinbeck) جامعه‌شناسي محسوب مي‌شوند. ناصر خسرو قبادياني شاعر و نويسنده و مورخ و فيلسوف است. لئوناردو داوينچي نگارگر و پيكر تراش و معمار و مهندس و كالبد شناس و رياضي‌دان است. بر روي هم در عصر او – عصر رونسانس
اروپا – هنر از تخيل علمي سرشار است. در اعصار بعد نيز وضع كمابيش برهمين منوال است.
دانشند و هنرمند، هر دو در جامعه به سر مي‌برند و موافق مقتضيات آن، جهت يابي مي كنند: نيازهاي زمان خود را در مي‌يابند و سپس هر يك در حوزة خود، درصدد كشف وسيلة رفع آن نيازمندي ها بر مي‌آيند.
دانشمند و هنرمند، هر دوبر ميراث فرهنگي جامعه خود و احياناً جامعه‌هاي ديگر تكيه دارند. اين ميراث شامل سنن علمي و هنري و فلسفي و ديني و فني و جز اين هاست. هر دو مي‌كوشند كه به مدد اين ميراث، راهي به منظور خود بگشايند.
همة عناصر سنن در اختيار دانشمند و هنرمندند. ولي هريك به بعضي از آن عناصر حاجت و نظر دارند. مثلاً دانشمند مي‌تواند بر عناصر ديني و هنري سنن تأكيد نورزد، و هنرمند قادر است كه عناصر علمي سنن را مورد تأكيد قرار ندهد. بر روي هم، بيشتر عناصري كه مورد نظر هنرمند قرار مي گيرد، مربوط به زندگي عمومي هستند، ولي دانشمند بر عناصر تخصصي تكيه مي‌كند. بر اثر برخوردهايي كه دانشمند و هنرمند با ميراث فرهنگي مي‌يابند، گشايشي دست مي‌دهد، راهي براي حصول مقصود آنان پيدا مي شود، انديشه‌اي در ذهن آنان طلوع مي كند.
با آنكه كار دانشمند از لحاظ كلي به كار هنرمند مي‌ماند، انديشه هريك در قالب هايي خاص مي ريزد. دانشمند در قالب‌مفهوم مي انديشد، و هنرمند به وساطت نگار يا تصوير ذهني فكر مي‌كند – و اين مهم‌ترين تفاوت آن دو به شمار مي‌رود. اين تفاوت به تفاوت‌هاي ديگري منجر مي‌شود. مفهوم، انديشه‌اي فشرده است مشتمل بر وجوه مشترك افراد يك نمود، و از اين رو كلي است. تصوير انديشه اي ساده است مشتمل بر يك فرد معين، و از اين رو جزئي است. مفهوم انتزاعي و خشك است و تصوير حسي و عاطفي است. مفهوم همواره كلي است و شامل افراد جزئي. تصوير هميشه جزئي است و مايه و زمينه مفهوم كلي….
هنرمند و دانشمند هر دو براي بيان انديشه خود – تصوير جزئي و مفهوم كلي – از شيوه ها و وسايل صوري‌اي كه در اختيار آنان هستند، سود مي‌جويند. از ميان شيوه ها و وسايل پييشين جامعة خود، برخي را مناسب مي يابند و موافق منظور خود، آن‌ها را دگرگون مي‌كنند وبه اين ترتيب، شيوه ها و وسايل تازه‌اي بر مواريث گذشتگان مي‌افزايند.
دانشمند و هنرمند مي‌كوشند تا با شيوه‌ها و وسايلي كه فراهم مي‌آورند، انديشة خود را با روشن ترين و رساترين صورت نمايش دهند. دانشمند بزرگ طوري مفهوم كلي خود را طرح مي‌كند كه شامل همة موارد جزئي شود، و هنرمند بزرگ تصوير جزئي خود را چنان مي‌پرورد كه نمايندة تام و تمام همة امثال آن باشد.
شناخت دانشمند شناخت منطقي است. از اين رو بيان اوهم منطقي است – انتزاعي است، تبييني ا ست. شناخت هنرمند شناختي حسي است. از اين رو بيان او هم حسي است – مردم پسند است، تشريحي است.
منبع : http://sociologyofiran.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

جامعه شناسی معرفتی ماکس شلر در سپهر فلسفه

 شلر گمان داشت که جامعه شناسی معرفت به طور عمده با شعور جمعی ، یعنی معرفتی که نخبگان فرا می آورند سرو کار دارد. موضوع قشر منتخب (برگزیده) که در جامعه شناسی معرفت شلر، از اهمیت اساسی برخوردار است در جامعه شناسی آلمانی نیز نقش مهمی ایفا کرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

جامعه شناسی معرفت ماکس وبر

منابع مقاله: فصلنامه معرفت، شماره 45، هاشمی، سید احمد؛

چکیده

جامعه شناسی معرفت از جمله زیرشاخه های علم جامعه شناسی است که به سرعت رشد و توسعه روزافزون یافته است. این علم، به بررسی نحوه ارتباط «معرفت » بشری با واقعیات اجتمامی می پردازد. این مقاله که به بررسی جامعه شناسی معرفت ماکس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگی ارتباط و تاثیر ارزش های مخلوق جامعه بر دانش طبیعی، اجتماعی و تاریخی و نیز تاثیر واقعیات اجتماعی بر دین و سرانجام تاثیر بروکراسی بر نظام آموزش است. با هم این مقاله را پی می گیریم.
مقدمه

هر چند در تعریف «جامعه شناسی معرفت » تعابیر متفاوتی وجود دارد، اما در این که جامعه شناسی معرفت به بررسی «جامعه شناسانه » از معرفت می پردازد، تردیدی نیست. بررسی جامعه شناختی یک پدیده، هنگامی است که آن پدیده در ارتباط با «واقعیات اجتماعی » لحاظ و تحلیل شود; به این صورت که نحوه تاثیر واقعیات اجتماعی بر آن پدیده و یا تاثیر و احیانا علیت این پدیده برای پدیده های اجتماعی دیگر مورد بررسی قرار گیرد. با این نگاه حتی امری که خود واقعیت اجتماعی نیست، یعنی متقوم به جمع و جامعه نمی باشد، مثل یک پدیده طبیعی همچون «زلزله » نیز مورد تحلیل جامعه شناختی قرار گیرد. «زلزله » - در مثال مذکور - اگر چه خود، واقعیت اجتماعی نیست، ولی می توان با نگاه جامعه شناختی، تاثیرات آن حادثه طبیعی را بر جامعه بررسی نمود. از این رو، می توانیم جامعه شناسی «زلزله » و یا جامعه شناسی «حوادث طبیعی » ، داشته باشیم. با این توضیحات، جامعه شناسی معرفت عبارت خواهدبودازبررسی و تحلیل نحوه ارتباط «معرفت » با واقعیات و پدیده های اجتماعی; این ارتباط اعم از تاثیرپذیری و معلولیت معرفت برای پدیده های اجتماعی وتاثیرگذاری و علیت آن، برای پدیده ها و امور اجتماعی است.

سؤالی که این جا مطرح می شود این است که دایره وسعت معرفت تا کجاست؟ آیا صرفا شامل باورها، شناخت ها و ادراکات ذهنی نظام مند، روشمند و قابل انتقال می باشد و یا آن چنان عام و گسترده است که حتی عقاید عامه را نیز در بر می گیرد؟

در پاسخ باید گفت: اگرچه معرفت در معنای عام آن نیز به کار رفته (1) و معنی لغوی آن نیز کاربرد عام آن را نفی نمی کند، اما آنچه که ما از «معرفت » با نگاه جامعه شناختی وبر استقصا کرده و در این مقام بحث نموده ایم، معنایی خاص از «معرفت » شامل بحث هایی در مورد «علم » و «دین » - که این هر دو، نظام مند، دارای روش و قابل انتقال می باشد - است. بحث های وبر در مورد «علم » و نگاه جامعه شناختی به آن، عمدتا در مباحث روش شناختی او طرح گردیده و نگاه معرفت شناختی اجتماعی او به «دین » در خلال جامعه شناسی دین او و به خصوص در کتاب اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری، قابل دسترسی است. این مقال نیم نگاهی به بحث جامعه شناسی معرفت از نگاه ماکس وبر دارد.
تاثیر واقعیات اجتماعی بر «علوم »

یکی از مباحث بسیار مهم و اساسی که می توان به عنوان جامعه شناسی معرفت وبر مطرح کرد، چگونگی ارتباط و تاثیر ارزش های مخلوق جامعه که وبر از آن به هستی تاریخی آدمیان نیز تعبیر می کند، (2) بر دانش طبیعی و اجتماعی و تاریخی بشر می باشد. همان گونه که بیان شد، جامعه شناسی معرفت به تحلیل و بررسی نحوه ارتباط واقعیات اجتماعی با معرفت می پردازد (ارتباطی تاثیرگذار، تاثیرپذیر و یا دو سویه.) مقصود از واقعیات اجتماعی، آنچنان که اشاره شد، اموری است متقوم به جمع و جامعه، لذا ارزش هایی که جامعه آن ها را آفریده و متقوم به مجموعه ای از افراد می باشد، ازهمین مقوله است; ارزش هایی که به تعبیر وبر از «تراکم انتخاب های آدمیان » خلق و ایجاد گردیده و هستی و وجود تاریخی آدمیان است. (3)

ما درصدد تبیین این مطلب هستیم که چگونه این واقعیت اجتماعی (ارزش های مخلوق جامعه) از نگاه وبر، در هر دوره ای معارف آن دوره را متعین می سازد؟ به دیگر سخن، مقصود از تعین معارف توسط واقعیت مذکور چیست؟ آیا نوع مسائل، مباحث، و مطالب مطرح شده در آن، دانش ها را تحت تاثیر قرار می دهد و یا این که حتی بر صحت و اعتبار آن دانش ها اثر گذارده و آن را تابع خود می سازد، به نحوی که به «نسبیت معرفت » منجر گردد؟ تشریح و توضیح این مباحث را از طریق مباحث روش شناختی وبر که بنیان و زیربنای مطلب مذکور است، پی می گیریم:

از نظر وبر که وفادار به روح معرفت شناختی کانتی و متاثر از شناخت شناسی ریکرت می باشد، شناخت نمی تواند یک باز تولید یا یک رونوشت مساوی با اصل از واقعیت باشد، بلکه واقعیت آن چنان بی کران و بی پایان است که شناخت کامل از آن ناممکن می باشد; از این رو، ناچار از گزینش و انتخاب جنبه ها و بخش هایی از آن برای مطالعه می باشیم. حتی از نظر وبر، روشی که در علوم مختلف به کار می رود گزینشی از واقعیت است; به این صورت که چون در علوم طبیعی جنبه های نوعی پدیده گزینش می شود، از روش تعمیمی استفاده می گردد. و در علوم فرهنگ، واقعیت های کیفی نیز از لحاظ جنبه های ویژه شان مورد گزینش واقع می شوند و لذا روش تفریدی مورد توجه قرار می گیرد. بنابراین، از نظر وبر هر تحقیق، بررسی و شناخت، ناچار از گزینش و انتخاب در واقعیت است، ولی ملاک و مبنای این انتخاب ارتباط با ارزش هاست; و به تعبیری، آن بخش از واقعیت گزینش و مورد مطالعه قرار می گیرد که اهمیت بیش تر دارد. این اهمیت ناشی از دستگاه ارزشی ای است که بر جامعه حاکم است. در واقع، در جهان بی کران، واقعیات بی شماری وجود دارد که می تواند موضوع تحقیق قرار گیرد، هرکدام از این واقعیات جنبه های متفاوتی دارد که انتخاب هر موضوع و نیز جنبه های خاص آن بر اساس دستگاه ارزشی حاکم بر جامعه صورت می پذیرد. البته این ارزش های آفریده شده اموری شخصی نیستند، بلکه همان گونه که ریمون آرون در توضیح آرای وبر تصریح می کند «آفرینش ارزش ها، پدیده ای اجتماعی است. » (4) وبر محتوای علوم را مرتبط با مفاهیم آن و ساختن مفاهیم را مبتنی بر «طرح مساله » می داند و اساس و زیربنای طرح مساله و سؤال تحقیق را دستگاه ارزشی و محتوای تمدن ها برمی شمارد: «. . . در علوم مربوط به فرهنگ بشری، ساختن مفاهیم وابسته است به نحوه طرح مساله، که آن نیز به نوبه خود همراه با محتوای تمدن ها تغییر می کند. » (5)

به طور خلاصه، از نظر وبر شناخت واقعیت در علوم (علوم فرهنگ) ، تابع نوع مساله ای است که دانشمند در برابر واقعیت طرح می کند. همچنین نوع سؤالی که محقق طرح می کند، تابع دستگاه ارزشی ای است که به صورت اجتماعی آفریده شده است. بنابراین، دستگاه ارزشی جامعه و به تعبیر وبر، محتوای تمدن ها که واقعیتی اجتماعی است، بر شناخت و معرفت تاثیر می گذارد، (6) ولی باید دید نحوه این تاثیر چگونه است، آیا بدین گونه است که دستگاه ارزشی جامعه، و به تعبیری بافت اجتماعی که معرفت در آن شکل گرفته، مستقلا و جدای از واقعیت، محتوای آن معرفت را شکل می دهد و در نتیجه صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس بافت و زمینه اجتماعی آن تعیین می شود؟ و یا این که دستگاه ارزشی جامعه صرفا موجب گزینش واقعیت می شود و بخش و جنبه ای از واقعیت را برای بررسی و مطالعه تعین می بخشد، ولی صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس شواهدی از واقعیت تایید می گردد؟

از نگاه وبر مقام قضاوت و داوری، متفاوت از مقام اکتشاف و گزینش واقعیت است; در مقام داوری باید از ملاک و معیارهایی دارای اعتبار عام، عقلانی و قابل اثبات استفاده کرد. از این رو، می توان گفت رای وبر در مورد تاثیر واقعیات اجتماعی بر معرفت بسیار شبیه به دیدگاه «ماکس شلر» می باشد که تنها تاثیر را در «شکل » معرفت می داند و نه «محتوای » آن; و معیاری جدا از واقعیات اجتماعی برای «صدق » و «تایید» معرفت قایل است. (7)

شاید برای بعضی این توهم پیش آید که این میزان از تاثیر واقعیات اجتماعی بر معرفت، که عبارت است از تاثیر واقعیات ارزشی جامعه بر طرح مسائل خاص و گزینش واقعیت، چندان نکته قابل توجه و مهمی نیست که آن را به عنوان مباحث معرفت شناختی اجتماعی وبر مطرح کنیم، ولی باید توجه داشت که بر اساس همین تبیین جامعه شناختی از معرفت می توان ظهور و افول انواع و گونه های مختلف علوم در دوره های مختلف، جوامع مختلف، و طبقات و اقشار اجتماعی گوناگون را که دستگاه ارزشی متفاوتی بر هر کدام حاکم است، تحلیل نمود. جامعه ای که در آن ارزش های آخرت محوری، زهد، تقوا و. . . حاکم باشد، دسته خاصی از علوم رشد و تکون می یابد و در جامعه ای که رفاه طلبی مادی هر چه بیش تر، انسان محوری و. . . ارزش مسلط اجتماعی باشد، گونه دیگر از علوم و معارف شکوفا می گردد. بنابراین، اگر بخواهیم رواج، رشد و توسعه علوم تجربی در غرب پس از رنسانس را از نگاه وبری تحلیل کنیم، باید ارزش های جامعه در آن دوره را مورد بررسی و دقت نظر قرار دهیم; یا اگر بر مبنای جامعه شناسی معرفت وبر بخواهیم تنزل حوزه علمیه شیعه از مرتبه دانشگاه جامع همه رشته ها به دانشکده فقه را تحلیل کنیم، و علت یابی کنیم که چرا حوزه علمیه شیعه در دوره هایی، علوم مختلف دینی و حتی غیردینی، از فلسفه، کلام، تاریخ، تفسیر قرآن، عرفان، طب و. . . را دربرداشت، ولی در دوره های اخیر - خصوصا تا پیش از دهه های اخیر - دچار یک تورم در زمینه فقه و اصول گردیده، رشته های دیگر مورد بی مهری قرار گرفته و عالمان ومدرسان آن درانزواقرار گرفتند، باید به ارزش های رایج و حاکم در این دوره ها، رجوع کنیم و بر اساس آن، ظهور و افول آن علم و معارف را تبیین نماییم.

به عنوان مثال و در یک نگاه بدوی، شاید بتوان گفت رواج و محوریت یافتن فقه در حوزه و طرد دیگر معارف، در دوره های اخیر، احتمالا به دلیل شیوع و سلطه ارزش «مناسک گرایی افراطی » ، در این دوره ها بوده است; یعنی آن قدر که ظواهر و پوسته اعمال و مناسک اهمیت یافت و مورد وسواس قرار گرفت، روح، غرض و غایت عمل لحاظ نگردید. در چنین دوره ای که «مناسک » ارزش بالایی پیدا کرده و کل دین به مناسک - آن هم در حد ظواهر - تقلیل یافته است، طبیعتا علم و معرفت مربوط به مناسک گسترش می یابد; کتاب های فراوان و مباحث موشکافانه بسیار در احکام نجاسات، لباس نمازگزار، شبهه عبانیه و. . . نوشته می شود و کرسی های تدریس و جلسات علمی متعدد بدان مباحث اختصاص می یابد، ولی تفسیر، کلام، فلسفه، و. . . در غربت و مهجوریت قرار می گیرد. بنابراین، جامعه شناسی معرفت وبر، در تحلیل این نوع مسائل مفید و رهگشاست.

ثمره دیگری که می توان بر این نگاه معرفت شناختی اجتماعی وبر بنا نهاد، امکان نقد علوم و معارف، بر اساس ارزش های زیرینی است که آن علوم و معارف بر اساس آن ها تکون و رشد یافته است. معمولا به هنگام نقد بسیاری از علوم و معارف زاییده غرب، چنین گفته می شود که چون این ها، علوم تجربی و دارای شواهد صدق از واقعیت هستند، تنها راه نقد آن ها، نقض شواهد و تاییدات تجربی آن است; مدیریت، اقتصاد، روان شناسی و سایر علوم دارای روش علمی و تجربی اند و تنها با همان روش علمی و تجربی می توان در مقام نقد آن ها برآمد; به عنوان مثال، اگر گفته شود «ربا» حرام است و نباید در نظام بانکی کشور اسلامی وجود داشته باشد، پاسخ می گویند که اقتصاد «علم » است، و ربطی به ایدئولوژی ندارد; لکن اگر نگاه جامعه شناختی معرفت وبر که تکون علوم و معارف را بر اساس ارزش های حاکم بر جامعه می داند، بپذیریم، لازمه آن (اگر چه خود وبر هم قبول نکند) ، امکان نقد این علوم بر اساس مبنای ارزشی متکون آن است; و اگر ارزش ها را اموری نسبی ندانیم، بلکه قابل نقد و ارزیابی بشماریم، می توان تکون یک علم که حتی برای اثبات قضایای علمی خود، شواهدتجربی فراوان نیز دارد، اساسا مورد نقد قرار داد و بی اساسی آن را ثابت کرد. بر این اساس، شاید بسیاری از علوم و معارف رشد یافته در غرب، که بنیان آن بر اساس ارزش های غلط و دورافتاده از نور وحی و کتب الهی می باشد، مورد انتقاد واقع شود و به عنوان مسیر بی راهه ای که بشر را در تاریکی های بیشتر فرو برده و عوارض انسانی، زیست محیطی و. . . به بار آورده تلقی گردد.

تاثیر واقعیات اجتماعی بر دین

در اینجا، درصد تشریح نگاه وبر در مورد تاثیر جامعه بر دین به عنوان نوعی معرفت می باشیم. وبر از هرگونه اظهارنظر در جهت پیوند دادن دین با عوامل اجتماعی و یک موضع تقلیل گرایانه، پرهیز می کند و معتقد است رهیافت جامعه شناختی به تنهایی نمی تواند دین را تبیین کند. وی این نظر را که می گوید دین جز بازتاب های موقعیت مادی و منافع گروه های اجتماعی نیست، رد می کند و معتقد است عوامل اجتماعی هر قدر هم که بر یک آیین اخلاقی - مذهبی در یک مورد خاص نفوذ مؤثری داشته باشد، اما یک آیین مذهبی اساسا از سرچشمه های مذهبی اش آب می خورد و بیش تر از همه، از محتوای بشارت ها و اصول اعلام شده اش شکل می گیرد. (8) در عین حال، وبر دین را اساسا پاسخی به دشواری ها و بی عدالتی های زندگی می داند; به این صورت که این ناکامی ها را توجیه می کند و در نتیجه انسان ها را قادر به کنار آمدن با آن ها می سازد و در برابر این مشکلات به آن ها اعتماد به نفس می بخشد. تنها تحلیلی که از وبر می توان به عنوان نگاه معرفت شناختی اجتماعی او به دین تلقی کرد، یکی تحلیل او از طبقات اجتماعی مختلف و رویکردهای مختلف آنان نسبت به دین است، و دیگری تقسیم بندی او در مورد دین به الف) سنتی یا جادویی و ب) عقلانی است. وبر ادیان سنتی را مختص جوامع ابتدایی، و ادیان عقلانی را مربوط به جوامع پیشرفته می داند. (9) ما ابتدا تقسیم بندی وبر در مورد دین را بیان و سپس به رویکردهای مختلف طبقات اجتماعی نسبت به دین می پردازیم:

الف) دین سنتی یا جادویی: در جوامع ابتدایی میل به بقا و برخورداری از جهان مادی، برانگیزنده رفتار مذهبی است. در این جوامع اندیشه مذهبی و جادویی از مقاصد روزانه جدا نیست و اساسا در جهت هدف های اقتصادی عمل می کنند; انسان ها در چنین جوامعی چنان در مسائل زندگی روزانه مستغرقند که به جز وسایل جادویی و دستکاری شده تحقق هدف های مادی، به چیز دیگری توجه ندارند. دین ابتدایی و سنتی گرایش به جادو دارد و جادو بر تجربه ویژگی ها یا قدرت های خارق العاده ای تاکید دارد که به نظر می رسد در ذات اشیا کنش ها یا اشخاصی وجود دارند. وبر اصطلاح «فره » را برای چنین قدرت ها و یا تکلیف های خارق العاده برمی گزیند.

ب) دین عقلانی: همین که «فره » در خارج از جهان مادی و در فراسوی آن قرار می گیرد، راه برای دلیل تراشی اخلاقی باز می شود، در نتیجه، ارواح بیش از پیش از جهان مادی جدا می شوند. در این مرحله، انسان برای بقا و برخورداری از این جهان و زندگی باید به مهارت ها و شگردهای خود متکی باشد. در این صورت است که دین هر چه بیش تر افسون زدوده و عقلانی می گردد. وبر این دلیل تراشی اخلاقی و افسون زدایی را به پیچیدگی هرچه بیش تر اجتماعی مرتبط می سازد; به این صورت که از نظر او اجتماع پیچیده وابستگی متقابل میان انسان ها را افزایش می دهد; زیرا در اجتماع پیچیده، افراد دیگر در گروه های کوچک و رو در رو زندگی نمی کنند; گروه هایی که نظارت و سازگاری متقابل را با وسایل غیررسمی و عادی نمی توانند تامین کنند. در موقعیت های اجتماعی پیچیده تر باید بر قوانین، قواعد، و رویه های رسمی تاکید بیش تر کرد. از نظر وبر دین در جهانی مادی و افسون زدوده، دین فردی و شخصی می شود و در واقع، دین پای خود را از اداره زندگی مادی و دنیوی کنار می کشد; به خلاف جوامع ابتدایی و جوامع مناسک گرا که انواع فعالیت ها، از هم متمایز نیستند و تمامی ابعاد اقتصادی، سیاسی و زندگی خصوصی افراد در این گونه جوامع سرشار از ارزش های واحد اجتماعی و مذهبی است و دین درتمام ابعاد جامعه حضور و نفوذ دارد.

بنابراین، از نظر وبر «نوع روابط اجتماعی » از حیث سادگی و پیچیدگی، بر «نوع دین » به عنوان یک معرفت از حیث سنتی و عقلانی تاثیر می گذارد. (10)
دین و طبقات اجتماعی

وبر وجهه نظر طبقات مختلف اجتماعی را متفاوت ارزیابی کرده و بین طبقاتی مانند دهقانان، ماموران حکومتی و دیوان سالاران، نظامیان، تجار، روشنفکران، و بردگان از حیث مذکور تفاوت قایل است. (11) درذیل به بعضی ازآن هابه صورت اختصار اشاره می شود:

دهقانان: دهقانان به دلیل تماس بی واسطه و دایمی با طبیعت، به امور غیبی، فوق طبیعی و مرموز بیش تر تعلق خاطر دارند.

طبقات جنگجو و نجیب زاده: اینان به اندیشه های مذهبی از نوع اخلاقی چندان علاقمند نیستند و احساس مذهبی خودجوش ندارند.

ماموران حکومتی و دیوان سالاران: آن ها نیز عموما چندان گرایشی به دین ندارند; بیش تر به حفظ نظم، انضباط و امنیت توجه دارند، ولی دین را به این دلیل که می تواند موجب ایجاد نظم، هنجارها و قواعد و مقررات گردد، تنها به عنوان ابزاری برای دستیابی به این هدف ها می انگارند.

طبقات متوسط و پایین، به ویژه طبقه متوسط پایین در مناطق شهری حاملان واقعی دین های اخلاقی اند. پایین ترین قشرهای جامعه معمولا اندیشه های مذهبی متمایزی را نمی پرورانند، بلکه پذیرای کوشش های تبلیغی رهبران، بدعت گذاران، و واعظان مذهبی طبقه متوسط پایین هستند.

قشر روشنفکران: روشنفکران عموما در تحول و تکمیل مفاهیم مذهبی اهمیت بسیار داشته اند، هرکجا که قشر مهذبی از روشنفکران وجود داشته باشد، گرایش به سوی تصویری از جهان به چشم می خورد که تحت تسلط قواعد غیرشخصی است. در این موقعیت، رستگاری موضوعی ذاتا فردی است و تنها از طریق ادراک معرفتی صرف جهان معنادار می شود.

طبقه های حرفه ای و متخصص در دین: هر جا که حکومت دینی حاکم باشد، یا طبقه ای متخصص دین و امور دینی باشند، ارزش های دینی انحصاری می شود. این طبقه به مؤمنان چنین آموزندکه رستگاری از طریق کوشش های فردی امکان ناپذیر است و تنها به واسطه افرادی که کارشان سرپرستی نیایش ها است قابل حصول می باشد.

مقام های سیاسی: مقام های سیاسی گرایش به دین مناسکی دارند; زیرا اجرای مراسم مستلزم قواعد و مقررات است.

قشر تجار: این قشر بیش تر با امور دنیوی مجالست دارند تا با امور روحانی.

وبر به بعضی اقشار دیگر و رابطه آنان نسبت به دین اشاره می کند، ولی به طور خلاصه می توان گفت از نظر وبر، دین به عنوان نوعی معرفت در بین اقشار مختلف اجتماعی به صورت یکسان و همانند پدید نمی آید.
تاثیر دین بر اقتصاد

وبر جامعه شناسی را علم تفهم کنش اجتماعی می داند و معانی ذهنی و نوع نگرش فاعل را محرک رفتار او می داند. از این رو، طبیعی است که برای او این سؤال مطرح شود: فاعلانی که نوع رفتار آن ها تسهیل کننده (نه ایجاد کننده) نظام سرمایه داری در غرب بوده، دارای چه نگرش و جهان بینی بوده اند و تلقی های دینی تا چه حد رفتارهای اقتصادی جوامع گوناگون را شکل می دهد؟ او برای پاسخ به این سؤال این فرضیه را مطرح کرد که یکی از عوامل مهم دخیل در فراگردی که از طریق آن، صورت خاص، عقلانی و اروپایی سرمایه داری تحول یافت، احتمالا عامل مذهبی می باشد. در پی اثبات این فرضیه، دست به مقایسه بین ادیان مختلف جهان زد و فرضیه مذکور را به اثبات رساند. (12)

از نظر وبر عامل مذهبی یک عامل ضروری بوده، ولی شرط کافی نیست. او بین روح سرمایه داری نوین و اخلاق پروتستانی پیوستگی نزدیکی می بیند. مکتب پروتستانی، که هر مؤمنی را مکلف به کارکردن از یک سو و ریاضت جویی از سوی دیگر کرده بود، این نوع اخلاق و روحیه سرمایه داری را اقتضا می کند که عبارت از کار با روش منظم و عقلانی در جهت تحصیل سود است. و به دنبال چنین روحیه ای که در تعقیب کسب سود به صورت منظم و تاکید بر امساک می باشد، به طور طبیعی مازادهایی به دست می آید که امکان انباشت مجدد سرمایه گذاری در آن وجود دارد. انباشت سرمایه و تعویق مصرف، برای پویایی اقتصاد عظیم سرمایه داری نوین و توفیق در رشد مداوم اقتصادی به عنوان یکی از ویژگی های مادی جوامع نوین، ضروری است. بدین ترتیب، اخلاق پروتستانی مقتضی روحیه سرمایه داری بود و روحیه سرمایه داری یکی از زمینه های نظام سرمایه داری نوین را که نظام دارای سازماندهی عقلانی سرمایه دارانه کار می باشد، تسهیل کرد.

بنابراین، می توان گفت وبر برای دین به عنوان نوعی معرفت، در ایجاد ساختار اقتصادی خاصی، تاثیر (والبته نه علیت تامه) قایل است. (13)
تاثیر بروکراسی بر نظام آموزشی

با توسعه و گسترش نظام دیوان سالاری، که دارای ساختاری تخصص محور، و تفکیک مسؤولیت ها بر آن اساس، می باشد، ضرورت می یابد که نظام آموزشی هماهنگ با نظام دیوان سالار و تامین کننده نیازهای آن باشد. در واقع، در یک ساختاری دیوان سالار که نقش ها و نیز پایگاه ها بر اساس تخصص ها تنظیم می گردد، بسیار طبیعی است که هم مدیران و تصمیم گیران برای امکان استمرار این نظام و عدم اختلال در روند آن، به دنبال تاسیس نظام آموزشی تخصصی متناسب وتامین کننده نیروهای متخصص باشند و هم افراد جامعه، در جهت کسب موقعیت های مناسب در این نظام، طالب تحصیل در نظام آموزشی مذکور - که تنها نردبان صعود در ساختار دیوان سالار است - باشند. در نتیجه، ساختار دیوان سالار به عنوان یک واقعیت اجتماعی، بر نحوه و چگونگی علوم و معارف تاثیر می گذارد و علوم را به عنوان انواعی از معرفت به سمت و سوی تخصصی شدن سوق می دهد. (14)

پی نوشت ها:

1- ر. ک به: حسین اژدری زاده، «مؤلفه های تعین در آرای معرفتی مارکس » ، فصلنامه حوزه ودانشگاه، ش. 11و12، 1376، ص 16

2 و 3 و 4 و 5- ر. ک. به: ریمون آرون، مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه شناسی، ترجمه باقر پرهام، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1377، ص 592 / ص 592 / ص 594 / ص 653

6- همان، ص 570 / لیولیس کوزر، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، چاپ ششم، 1376، انتشارات علمی، ص 322 - 336

7- ریمون آرون، پیشین، ص 571

8 و 9 و 10- ر. ک. به: هملیتون، جامعه شناسی دین، ترجمه محسن ثلاثی، چاپ اول، 1377 / ص 244 - 245 / ص 242 - 243 و 244 و ریمون آرون، پیشین، چاپ دوم، 1370، ص 590- 589

11- ر. ک. به: ژولین فروند، جامعه شناسی ماکس وبر، ترجمه عبدالحسین نیک گهر، چاپ دوم، نشر ایران، 1368، ص 214 - 216 / ملکم هملیتون، پیشین، ص 245

12 و 13- ژولین فروند، پیشین، ص 214 - 229 / هملیتون، پیشین، ص 255 - 264 / ریمون آرون، پیشین، ص 601 - 608

14- ژولین فروند، پیشین، ص 249 / ماکس وبر، اقتصاد و جامعه، ترجمه عباس منوچهری و. . . ، انتشارات مولی، چاپ اول، 1374، ص 318 - 319

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

شریعتی چگونه جامعه شناسی است؟

موسی ملک محمودی

علی شریعتی، تحصیلکرده فرانسه است. یعنی زادگاه و بستر و جغرافیای اندیشه و تفکر جامعه شناسی ‏کلان گرا، بنابراین وی به طور طبیعی تحت تأثیر فضا و اتمسفر و آموزه های فکری، سیاسی، اجتماعی، ‏فرهنگی و فضای روشن فکری جامعه شناسی کلان و اندیشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان ‏که با بررسی و تعمیق دقیق در مجموعه آثار۳۵ جلدی وی، هیچ نامی از رابرت مرتون، پارسونز و ‏سوروکین نمی یابیم. اما برحسب بحث یا موضوع مطمح نظرش، جابه جا در آثار منتشر شده از او به نام ‏های مارکس، وبر، دورکهیم و اسپنسر بر می خوریم. این موضوع مبین آن است که آن چه را وی رسماً ‏آموخته و به صورت غیر رسمی خوانده، مطالعه کرده و درباره آن اندیشیده است، عمدتاً موضوع و موارد ‏مربوط به جامعه شناسی سطح کلان است. بر اساس آثار به جا مانده از شریعتی و نیز آشنایی اجمالی با ‏سه سطح جامعه شناسی خرد و کلان و میان برد، به نظر می رسد شریعتی به جامعه شناسی ماکرو ‏بیش تر علاقمند و متمایل است تا جامعه شناسی خرد و جزیی نگر.‏ اساساً او با جامعه شناسی خرد بیگانه بود و آن را کاملاً نفی می کرد، زیرا به نظر او جامعه شناسی خرد ‏مبتنی بر آمار و عملیات آماری است و با واقعیات مورد مطالعه تطبیق نمی کند! اکنون این پرسش ‏مطرح می شود که چرا و به چه علت شریعتی به جامعه شناسی کلان اقبال نشان می داده و بدان ‏گرایش و تمایل داشته است؟ و چرا از جامعه شناسی خرد گرا روی گردان بوده است و آن را مشتی آمار ‏و ارقام فریبنده می داند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شریعتی، جامعه شناسی پروسه تکاملی ‏خود را در مسیر علمی شدن طی می کرده است و علی رغم کوشش های جامعه شناسانی از قبیل کنت، ‏دورکهیم و دیگران به طور قاطع جنبه علمی نیافته بود و نیز این که شریعتی تغییر جامعه ایران را به ‏لحاظ فکری، سیاسی و فرهنگی در دستور کار داشت، لذا به طور طبیعی، با توجه به نوع تربیت و ‏اندیشه و گرایش دینی وی و نیز نیاز به بازنگری در مؤلفه های دینی و مذهبی اسلام و تشیع، تمایل او ‏به حوزه های جامعه شناسی کلان چندان غریب و غیر منطقی نیست. به هر حال وی یک مصلح ‏اجتماعی و ایدئولوگ انقلابی بوده است که ناگزیر بود به علت جدی بودن مقوله های اجتماعی، تاریخی، ‏انسانی و دینی، به مباحثی نظیر تضاد طبقاتی، حرکت و علت های تحول اجتماعی و تاریخی جوامع و ‏قانون مندی های حاکم بر آن توجه کند و تاریخ را از منظر و زاویه دید فلسفه تاریخ به معنای جست و ‏جو و تحقیق به منظور کشف قانون مندی های تحول در سطح کلان تاریخی بنگرد و عمده ترین عوامل ‏را پیدا و ارایه کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

معرفی کتاب ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت منوچهر آشتیانی

معرفی کتاب ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت منوچهر آشتیانی

اشاره

یکی از آخرین فرزندان جامعه شناسی به عنوان علمی مدرن، جامعه شناسی معرفت است که با شناخت جامعه شناسانه شناخت های انسانی، سعی در واکاوی پیوندهای خاستگاهی شناخت آدمی با زمینه اصلی هستی اجتماعی و تاریخی انسان دارد. ماکس وبر در این میان از مطرح ترین اندیشمندانی است که در بنیادگذاری این حوزه فراخ علوم اجتماعی نقشی بسزا داشته است. جامعه شناسی تفسیری، مفهوم تفهم، تیپ ایده آل، مفهوم عقلانیت، تز راسیونالیزاسیون و... از جمله عناصری است که در جامعه شناسی معرفت وبر قابل بازخوانی است. فارغ از این مسئله یکی از اولین و برترین جامعه شناسان معرفت در ایران دکتر منوچهر آشتیانی است که به تالیفی عظیم در این زمینه در سال 1355 پرداخته است و در چند سال اخیر نیز در چهار کتاب آرای مانهایم، شلر، مارکس و وبر را در زمینه جامعه شناسی معرفت مورد نقد و بررسی قرار داده است. لذا یکی از بهترین زاویه های کنکاش در زمینه جامعه شناسی معرفت وبر، کتاب تالیفی دکتر آشتیانی استاد جامعه شناسی است که مدتی را نیز شاگرد آلفرد وبر (برادر ماکس وبر) در آلمان بوده است.
((ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت)) برای اولین بار در سال 1383 توسط نشر قطره در تیراژ 1100 نسخه در 312 صفحه و با بهای 2500 تومان منتشر شده و مورد توجه علاقمندان جامعه شناسی معرفت قرار گرفته است. این اثر که در چهار فصل: 1 – شرح مختصر زندگی و آثار وبر 2 – طرح موضوع و مسئله ماکس وبر و جامعه شناسی شناخت 3 – بحث انتقادی درباره جامعه شناسی شناخت احتمالی وبر و 4 – منابع و مآخذ و تذکرات و ملاحظات و لیست آثار وبر و درباره وبر، در اختیار علاقمندان قرار گرفته با یادبود گادامر و آلفرد وبر استادان نویسنده به دیگر اساتید وی کارل لویت و دیتر هنریش که از سوی آشتیانی با عنوان ماکس وبر شناسان راستین معرفی شده اند، تقدیم شده است.
در این مقال سعی می شود معرفی اجمالی از این کتاب صورت پذیرد با ذکر این مقدمه که نثر کتاب مانند سخنرانی های آشتیانی روان و حماسی و تا حدودی مارکسیستی و البته آکنده از اصطلاحات و لغات آلمانی است و در کل برای آشنایی و نقد وبر و جامعه شناسی شناخت او (بیشتر از منظر مارکسیستی)، اثری قابل ملاحظه و خواندنی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

وبر

عقلانیت: دگرگونی اجتماعی به سوی عقلانیت در جهت سلطه فنی و غایتمند بر طبیعت – جامعه و فرهنگ

پیدایش دین: پیامبران – روحانیون -  فرهمندان =>  جنبش های دینی مطابق منافع اجتماعی پیروانشان و هم منافع کلیسا و دولت سازمان داده و نهادینه می­کند.

قرابت انتخابی =>  ایجاد پلی میان منافع مادی، شکل بندی اجتماعی و آرا

وبر روی سرمایه داری و توسعه عقلانی در غرب تمرکز کرده بود – زیرا لایه های اجتماعی-فنی پیش شرط تحلیل جامعه شناختی، شرحی متضمن رهنوردهای وابستگی متقابل متغیرهای اجتماعی-ساختاری، منافع گروه­های اجتماعی و آرا=> در زمان های معین در پیکره خاص ادغام می­شود، اما عامل تعیین کننده در آن نیستند.

ساختار: شرایط و محدوده را فراهم می­کند. اما در چهار چوب آن زمینه گسترده آرا پیوندی با منافع گروه اجتماعی برقرار می­کند و موجب دگرگونی شرط ساختاری را فراهم می­آورد تا به چهارچوب جدیدی از عمل و معنا منتهی شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  | 

دورکیم

در آثارش تنش میان جبر گرایی و اراده گرایی #  اثبات گرایی ایدالیسم

مطالعه دین => پدیده ای جمعی=>اجتماعی

شرایط جامعه شناسی شناخت بر پدیده های جمعی مشابهی استوار است.

دین:

* بازنمودن نمادین جامعه

* بیان معرفت روابط میان سازمان اجتماعی و محیط طبیعی­اش

از نظر روش شناسی تلفیق

* اثبات گرایی

* ارگانیسیسم

اثبات گرایی، تبیین پدیده ها = بر حسب خود پدیده، نه با تویل به واقعیت ما فوق تجربی

ارگانیسیسم: جامعه مفهومی ایده الیسمی که سازمان ساختاری بلفعل واحدهایش تابعی از نوعی آرمان سازمان دهنده است.

بر اساس الگوی ارگانیک => رابطه یا همانندی میان جامعه و ارگانیسم زیست شناحتی =>  از این دیدگاه جامعه زندگی بهبوصی از آن خود دارد که بالاتر از اعضای آن است =>  یک هستی سهل نگر است.

اثبات گرایی و خود گرایی محصول رادیکالیسم لیبرالی =>  ریشه هر دو در فلسفه سیاسی روشنگر نهفته است.

 

حاصل ارگانیسم و اثبات گرایی

* مکانیکی: مراحل اولیه: زندگی شبیه هم => افراد گرد هم=> همبستگی مکانیکی: پاسخی ساده  به شرایط مشترک زندگی اجتماعی که در سطح آگاهی جمعی است.

* ارگانیکی: رشت جمعیت=> متمایزتر=> منشأ جدیدی از همبستگی ضرورت پیدا می­کند=>  همبستگی ارگانیک

چون جوامع پیشرفته به صورت کاملتری به مفهوم ارگانیسم نزدیک می­شود.

شناخت جدالی از موجودیت اجتماعی انسان ها وجود ندارد، جامعه وجود واقعیتش در آگاهی جمعی است. آگاهی جمعی=> شناخت باورها، اندیشه * مقولات و مفاهیم فرض نیستند. به وسیله واقعیات اجتماعی آفریده می­شوند.

دین = به تمام سطوح تکامل اجتماعی کهت می دهد => موجودیت ملموس – بر اساس دین جهان: * لاهوتی * ناسوتی

دین = اثری جبری بر کردار دارد در نتیجه واقعیتی  اجتماعی   اراده گرایی=> انسان می تواند انتخاب کند=> ضد کل نگرست

امتیاز در مطالعات دین:

* قابلیت لمس آن در حکم نهلدی اجتماعی

* جایگاهش به مشابه واقعیت اجتماعی

موجودیت پایدار دین در حیات اجتماعی مقدور نیست، مگر در حکم نوعی بازتاب واقعیت نه توهم

واقعیت تجربی و اثباتی قابل ادراکی از پدیده ها و ادیان بازتاب پیدا می­کند که نه طبیعی نه روانشناختی بلکه اجتماعی است.

دورکیم بحث کارکردی می­کند: دین مهم است چون پیامد هایی برای همبستگی اجتماعی در بر دارد.

صور ابتدایی دین 2 هدف:

* تئوری دین به معنای تئوری شرایط اجتماعی و منشأ اجتماعی اعتقاد و فعالیت دینی

* تئوری شرایط اجتماعی شناخت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نعیمه  |